رفتن به بیمارستان
جمعه صبح مراسم خاک سپاری عمه ملیحه بود و من هم میخواستم برم
چون در طول هفته نمی تونستم مرخصی بگیرم فکر کردم که برای مراسم خاکسپاری برم و بعدش دیگه مرخصی نگیرم
صبح ساعت 7 بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و آماده شدیم شد 8 و ساعت 8:30 دم خونه مامان شهین قرار داشتیم که با ماشین اونابریم سمت بهشت زهرا
توی راه از بازار گل برای خاله مهین (خاله بابایی)- عمو افشین( برادر بابایی) و عمه ملیحه گل خریدیم
و اول رفتیم سر مزار عمو افشین بعدش هم رفتیم پیش خاله مهین و در آخر هم منتظر موندیم تا همه بیان و بریم برای خاکسپاری خاله ملیحه
خیلی از اقوام رو مدتها بود ندیده بودم و حتی نمی دونستن که باردار شدم
از اول بارداری تا حالا 6 کیلو اضافه کردم ولی واقعا قیافم تغییری نکرده (نه خوشگل شدم و نه زشت) دقیقا مثل قبل هستم
ولی انقدر همه اونجا بهم گفتن وای چقدر خوشگل شدی
وای چقدر خوبه که حالت خوبه و تونستی بیای که .......
چشمت روز بد نبینه دختر قشنگم
شب رسیدیم خونه یه کمی حالم بد شد ولی زیاد اهمیت ندادم و اسپند دود کردم
فرداش هم تو شرکت خیلی حالم بد شد ولی باز تحمل کردم
شب رسیدم خونه یه کمی چاقاله بادوم خوردم بعدش هم سیب زمینی سرخ کردم و خوردم
که ساعت 10 شب حالم انقدر بد شد که داشتم می میردم
بابایی برام یه کمی شربت ابلیمو درست کرد و خوردم نتونستم بیدار بمونم با همون حالم رفتم خوابیدم
صبح هم بلند شدم رفتم سرکار
همین که رسیدم به شرکت حالم بدتر شد و سرم گیج میرفت
بابایی زنگ زد و گفت که داره میاد دنبالم بریم بیمارستان
ساعت 9 بابا رسید دم شرکت و من مرخصی گرفتم و رفتیم بیمارستان آتیه و تو اورژانس بستری شدم
پاهام یه عاااااااالمه ورم کرده بود طوری که قوزک پام اصلا دیده نمیشد
سرم هم انقدر گیچ میرفت که نمی تونستم بدون کمک کسی راه برم
خیلی ترسیده بودم همش نگران بودم که اتفاقی برات نیوفته
آزمایش و نوار قلب ازم گرفتن که خدارو شکر همه چی خوب بود
بهم سرم زدن و یه آمپول زد تهوع و سرگیجه ولی اصلا سرگیجم خوب نمیشد
4 ساعت تو اورژانس بودم و بعدش مرخص شدم و رفتم پیش دکتر زنان که بهم 3 تا آمپول بتامتازون داد که ورم پاهام بخوابه
ولی تا 3 روز بعدش همچنان سرگیجه رو داشتم
و 2 روز هم شرکت نرفتم


رفتن به بیمارستان
